برشی از یک کتاب: ارمیا

خدایا من را ببخش. خاک چه قدر مغروری؟ تو هیچ چیزی نیستی؟ وسایل شخصی؟! مرگ بر آن شخص که من باشم. مصطفا وسایل شخصی نداشت. برای همین ازش هیچی نماند.آن وقت من به یک مهر که شش ماه است رویش نماز می خوانم جوری علاقه دارم که دل آن بیچاره را می شکنم. آن مهر نبود، بت بود. خدا برای این مصطفا را برد که به چیزی جز خدا علاقه نداشت. دلش آزاد بود. اما من هنوز رنوی سفید یادم هست، خانه ی سفید یادم هست، سجاده ی سفید یادم هست....


چند دقیقه یعد از در سنگر دود بیرون می زد. ارمیا تمام مایملکش، از سجاده و کتابهای دانشگاه تا جوراب های نو و لباس های تمیز مرخصی اش را آتش زده ود. ارمیا کنار آتش وسایلش تا به حل این قدر احساس تنهایی نکرده بود.


#کتاب

#ارمیا

#رضاامیرخانی



میم کاف ۱ ۰
محمد معین صادقی راد
خیلی وقت بود یادم رفته بود ...
آه ارمیا

و باز هم آه ارمیا...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه نوشتهام تلخی بود...
نبودشون بهتر از بودنشون بود
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان