رویای دوست داشتن شهریور

پنج سال و دو روز پیش میشود20شهریور سال 90

صبح بود همراه مادر رفتیم برای ثبت نام مدرسه...مدیر و معاون پرونده را نمی دادند که از مدرسه بروم و گفتند حالا باز هم فکرهایت را بکن ،رفتیم خانه...خاله مان آمد خانه مان، من و مادر و خواهر و خاله و دخترخاله هشت ساله مان نشسته بودیم در اتاق بیرونی خانه...خبری نبود رفهای معمولی می زدند ،من رفتم با تلفن خانه به مشاور زنگ بزنم...برگشتم اتاق با حس پیروزی،مامان دیدی مشاور حرف مرا زد و من خوشحال از ساز مخالف زدن خویش با همگان بودم....خاله داشت میرفت و قبل رفتن قراری گذاشتند بروند خانه مادر بزرگ تا کمک کنند بالش های جهیزیه دخترخاله مان آماده کنند

عصر شد و من نرفتم همراهشان...در خانه ماندم با رویا و شادی به کرسی نشاندن ساز مخالفم،

شب که مادر برگشت خبر داد خاله مان میروند مسافرت،فردا صبح میروند و از نارضایتی خاله از این مسافرت گفت و درجوابش همه می گفتیم چرا خب خیلی هم خوب است با خانواده فامیلشان و با ماشین فامیلشان می روند و راحتند دیکر...تازه میروند خانه فک و فامیلشان و دیگر مشکلی نیست...

فردا شد و دوباره راهی مدرسه شدیم ، در دلم گذشت یعنی خاله اینها رفته اند یا نه اگر نه کاش برویم ببینیمشان قبل رفتن یادم نیست این را گفتم به مادر و خواهر یا نه در هر حال نرفتیم...

این بار  در ثبت نام موفق شدم ،ساعت حدود یازده و اندی  رسیدیم خانه،مادر به خواهر گفت زنگ بزن به خاله ات ببین کجایند و خاهر پشت گوش انداخت....مثل همیشه تنبلی می کردم برای تعویض لباس بیرون به اندرون خانه...نمیدانم دقیقا چه ساعتی بود فقط می دانم قبل از اذان طهر بود حدودا دوازده و نیم و یک طهر....زنگ در زدند و مادر رفت بیرون تا در باز کند، مادر برگشت من خسته در اتاق نشسته بودم صدای مادر آمد یک چیز نامفهوم برای من و تصادف ...اولش فکر کردم می گوید خدایی ناکرده پدرت...بعد فهمیدم منظورش خاله است...رفتم حیاط صدای خاله ای که همسایه دیوار به دیوارمان می آمد که می گفت محمدحسین مرده...محمد حسین مرده....هه باز هم این خاله و مامان قضیه را گنده کردند...چ خبرشان است...تصادف است دیگر...حتی من یک هزارم درصد هم به ذهنم خطور نکرد که حرفشان راست باشد...یک زن فامیل شوهرخاله مان به من و خواهرم گفت هیچ نشده فقط خاله پایش شکسته و نمیدانم درمورد بقیه چه دروغهایی سرهم کرد و من احمق باور....همه رفتند سمت شهر محل تصادف...رفتارهای عجیب همه برایم عجیب بود مگر چه شده که اینطور میکنند.فقط پای خاله شکسته همین همین واقعا...خانه ما شد مکان بچها...نرفتیم بیمارستان و نمیدانم آنجا چه خبر بود حتما خیلی وحشتناک بوده...تصادف معمولی که نبود...چهار نفر کشته و یک نفر از کشته بدتر شده بودند....دروغ است همه چیز دروغ است...خاله زنده است...چشمهای محمدحسین سیزده ساله که تازگی ها رنگ حیا گرفته بودند هنوز بازند و سرش پایین است تا نگاهش گره نخورد در نگاهمان که تازگی ها نامحرمش شده ایم...و یک زن و یک هشت ماهه...و یک دختر هشت ساله که از مرگ بدتر شد سرنوشتش...هفته پیش بود که ما با هم برای خرید مدرسه رفتیم...همین چند وقت قبلش بود که محمدحسین آمد خانه مان و با برادر پلی استیشن بازی میکردند و دیگر خبری از راحتی و شوخی بین ما نبود،نامحرم بودیم دیگر....

از آن به بعد همیشه به منفی ترین اتفاق ممکن فکر می کنم تا بدترین اتفاق نیفتد از مثبت فکر کردن آن موقع خودم حالم بهم می خورد

شهریور را دوست ندارم....همیشه دوست ندارم تا وقتی که اتفاق شیرین و رویاییم بیفتد....در این پنج سال و یک روز شیرین ترین رویا برای من خبر سلامتی دختر هشت ساله سال نود و سیزده ساله الان است...کمی از رویایم هم بگویم شیرین کنم تلخی ذهنم را....روز میلاد و جشن است،من دانشگاهم و خابگاه گوشیم زنگ می خورد مادر است میگوید خوب شده دیگر راه می رود با پاهای خودش...گریه می کنم جیغ می کشم  به همه خانواده زنگ میزنم تا از صدای شاد همه خواب نبودنم باورم شود و بعدش به هرکس می رسم بغلش می کنم و اشک شوقو و قول بهترین شیرینی ها....رابطه ام با آدمها مهم نیست مهم شادی ام است و تقسیم آن انقدر این شادی بزرگ است که اگر تقسیمش نکنم( نه تقسیمش نمیکنم  من خسیسم در این شادی به سختی آمده به کسی نمی دهمش پس شریک میشوم) اگر با بقیه شریکش نشوم مطمینم ذوق مرگ میشوم....میروم شیرینی میخرم بهترین نوعش را....حیف  الان نمی شود به خودش زنگ زد چون الان کلی شلوغ است و درگیر راه رفتن است تا بر ذهن های همه باور شود....محمدحسین  حتما هستش قد کشیده حتما،شک ندارم ریش هم گذاشته آخر همان وقت ها هم قرار بود پاسدار شود و پاسدار بدون ریش که نمی شود.....بگذرم از تومحمد حسین اتفاق های مهمتر افتاده و من دیگر شهریور را دوست دارم.....

میم کاف ۳ ۱
محمد قزلسفلی
درود
برای شما آرزوی سلامتی و تداوم نوشتن دارم
پلاک نودویک

سلام
ممنون از شما...سلامت باشین

مهدی
سطر اخر عالی بود.


با واقعیت عالی تر میشه...دعا کنید

هاژ محمود
سلام

متنتون ی جوریه ک نظر گذاشتن سخته!

با توجه ب جمیع موارد ان شاالله هر چی ب صلاحتونه همون پیش بیاد!

سلام
نوشتنش هم سخت بود
ان شالله...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه نوشتهام تلخی بود...
نبودشون بهتر از بودنشون بود
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان