ناگفته ها

با خودم هم غریبه شده ام...مثل واژه های تایپ شدع به زبان فارسی و تایپ انگلیسی...غریبه و نامفهوم شده ام...برای خودم و دیگران گنگ شدم...توفکر...گاهی دلم میخواد موهاموبکشم سرمو بین دستام له کنم از شدت هجوم افکاری ک بهم حمله کردن...دیگه نمیدونم چی درسته چی غلط....اصلا نمیدونم و نمیدونم و نمیدونم........دارم نابود میشم........نابود

ایمانم به باد رفته.هیچی ازش نمونده...کم حوصله شدم زود جوش میام

حوصله عبادت و دعا ندارم حوصله کتاب ندارم

دلم میخاد

نه

اینم نمیدونم دلمم نمیدونه دیگه چی میخاد

دارم دیوونه میشم و راهی ندارم

بن بست

ندونم کاری

نمیدونم خدااااااااااااااااااا

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خدا نمیخاد نمیخاد وابسته هیچ چیز و هیچ کس باشم....تنها انگار پذیرفته ترم تا اینکه کسی باشه....تا میام به چیزی دل میبندم...به چیزی و یا کسی برا آرامشم تکیه میکنم ازم میگیردش...میگیره...نمیذاره...نمیذاره ...برخلاف نفسم..برخلاف من...خدایا ینی من همیشه اشتباه میکنم..ک همیشه از دستشون میدم...حتی باید از کسایی ک برام از تو میگن هم بگذرم...خدا نمیدونم باید تشکر کنم یا ناراحت باشم...نمیدونم خدا...چقدر مقام رضا سخته...غزاله میگفت سخته

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد...لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم هرچه از طعم لب سرخ توچند روزه دل دیوونه میگیره همش بهونه آتیشم میزنه هر شب جای خالیت تو خونه دل من هواتو داره دیگه طاقت نمیاره این دل همیشه گریون مثل ابرای بهاره کی تو رو دوست داره قد یه دنیا کی میخواد با تو باشه حتی تو رویا دنبال جای پاهاته روی شن های قشنگ خیس دریا نگو که رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره میشکنه نگو که باید جدا شیم نگو که قسمت من وتو رفتنه

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------کاش نمرفتین... من نمیدونم باید چجور از پس ذهنم وحجم اشفتگیم بربیام. نمیدونم چجور به ارامش برسم. از این پوچی خلاص بشم. دیگه حتی دنبال نقطه رهاییمم نیستم نقطه رهایی برا من بمعنی اوجم بود که حتی تصویر اون نقظه هم مبهم و گنگ والبته بی معنی شده

خسته شدم از دردهایی که از بچگی تو دلم جاخوش کردن.به ظاهر دیگه ندارمشون ولی هستن تووجودمن. تا یچیزی میشه سریع میان رخ نشون میدن وهجوم میارن بهم... چرا خدا منواینطور افرید چرا منو تو این شرایط افرید چرا ....

از بچگی بهم القا کرذن هیچم از بچگی بهم یاد ندادن حرف بزنم بجاش مجبورم کردن به اینکه همیشه تقصیر منه و من بایدکوتاه بیام... من اصلا نمیدونم اعتماد بنفس چیه و چه رنگیه.... باورتون میشه من حتی از اینکه مقنعمو بالا ببرم تو مدرسه وقتی هواگرم بود و کار همه این بود هم ابا داشتم و هیچوقت اینکارو نکردم.... هیچوقت

هیچوقت کسی بهم نگفت زیبا.. اصن بیخیال زیبایی همه میگفت زشت والقا میکردن زشتم... من خودمو زشت میدیدم و فک میکردم این یه ایراد منه و اول دبیرستان ک بودم تصمیم گرفتم درس بخونم و اگ ایرادی دارم با ی نقطه مثبت بپوشونمش....

الان که خودمو نگاه میکنم میبینم من زشت نیستم من اصلا زشت نیستم.... ینی اصلا زشت نبودم... موهامم هیچ ایرادی نداره ...ایرادی نداره و من ترس داشتم از دیده شدنشون توسط دوستام

جوری برام ثابت کرده بودن زشتم که زیباییامم زشتی میدیدم... هر کی مث من نبود خوشگل بود... بچگیم موهام پرپشت بود و من همیشه خجالت میکشیدم از این قضیه و ارزو که ای کاش موهام اینطور نبود.... حالا فهمیدم که موهای پرپشت ی زیبایی نشونه زشتی نیست....

همیشه فک میکردم پوستم خیلی سیاهه. ..وقتی رفتم خوابگاه ی بار یکی از دوستام گف تو سیاه نیسی که پوستت تیره نیس. وقتی بچهایی دیدم ک واقعا سیاه بودن و اصلا به رو خودشون نمیاوردن و خودشونو زیبا میدیدن فهمیدم من ن سیاهم و ن سیاه بودم فقط رنگ پوستم از ابجیم تیره تره همین....

میم کاف ۰ ۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه نوشتهام تلخی بود...
نبودشون بهتر از بودنشون بود
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان