احوالات من...

سلام

خوبی مریم آینده؟

اندک آدمایی که اینجا رو میخونین،شماها خوبین؟

دوباره منو خابگاه لعن شده

امروز داشتم فکر میکردم چرا خانوادم اجازه دادن بیام شهر دور و خابگاه مگه نمیدونستن سخته چرا وقتی من برام مهم نبود برم شهر دور اونا هیچی نگفتن و جلومو نگرفتن من بچه بودم و نفهم چرا اونا چیزی نگفتن...خابگاه برام جایی بود ک فکر میکردم دوستای واقعیمو اینجا پیدا میکنم ولی وضعیت الانم کاملا متفاوت و برعکسه...

این چند روز پ همش درگیر بود و یه جوری منم حالم خوب نبود پریشب یکم حرف زدیم و من که حالم خراب بود سریع در رفتم و مثلا خابیدم و گریه....دیروز غروب پ از کلاس برگشت ناهار نخورده بود میخواست غذا گرم کنه که نزاشتم و گفتم تو خسته ای خودم گرم میکنم برات...رفتم تو آشپزخونه داشتم غذا رو گرم میکردم و درگیر فکر...فکر کردم چرا من دارم اینکارو میکنم برا پ حالا اگه م.ر.ن بود هیچ.قت اینکارو نمی کرد درحالی که اون خیلی برا پ قابل احترام و عزیزه...خیلی هم با هم دوستن ولی من ...نمیدونم ججورم براش

موقع کشیدن غذا اشکم درومد دیگه پ هم فهمید هرچند دوست نداشتم متوجه بشه ولی خداروشکر گوشیش زنگ خورد و رفت بعدشم بدون اینکه غذاشو بخوره رفت بیرون برگشت شاموناهارشو خورد و بعدش رفت..وختی اومد من تو خاب و بیداری بودم...صب من بیدار شدم رفته بود کلاس و ظهر برگشت...خیلی معمولی هستیم باهم و بیشتر هم اتاقی تا دوست نه اینکه دوست نباشیما دوست معمولی...ولی از اینکه منو خوب میشناسه بدم میاد...خیلی بدم میاد همه چیز ذهنمو میخونه و بهم نگاه میکنه میفهمه چمه...شایدم ایراد از چشامه که همه چیو لو میده...از نگاهش فراری شدم دوست ندارم نگام کنه و بفهمه چمه و چی میخوام...احساس ضعف میکنم اگ بفهمه...

چند شب پیش پ با دوست صمیمیش (م.ا.ت)تو اتاق درحال حرف و خنده بودن و من برا اولین بار کاملا احساس کردم چقد اینا با هم خوبن قبلنم میدونستم ولی درک نکرده بودم خیلی...دلم گرفت وختی با هم دیدمشون...یاد م.ر.ن افتادم دلم بودنشو خواست...دلتنگش شدم باز..اشکم درومد پ هم دید ولی خدا کنه نفهمیده باشه چم بود...م.ر.ن برا من نبود چون از جنس خودش و کسای دیگه بود...من اون جنسو خیلی دوست دارم خیلی ولی هیچ کسیو از این جنس اندازه م.ر.ن رو دوست ندارم...میبینمش ازش متنفر میشم ولی دوسش دارم....دوسش دارم ولی ازش متنفرم هستم...یطوری شدم که نمیخام با هیشکی دوست بشم چون لذت دوستی با م.ر.ن رو دوست دارم و برام لذت بخشه...هی پر میکشم سمتش...نمیدونم شایدم جذابیتی که برام داره بخاطر تفاوتیه که باهام داره و جنسشه...ولی مگه نمیشه آدمای متفاوت برا هم باشن...هر دو تا دوستی که میبینم یاد م.ر.ن میفتم ...دلتنگش میشم...خیلی دلتنگ...کاش اونم دلتنگ من میشد...قبلا امید داشتم که دوباره صمیمی بشیم ولی دیگه نه...دیگه اصلا صمیمی نمیشیم....

حرف زیاده ولی دیگه حالشو ندارم بنویسم

الان یه وروردی برق داره اونورتر من باذوق ثبتنام میکنه میخام یجور برم پیشش ناامیدش کنم ولی حیف باباش هست...حیف ...زندگیش خراب میشه دیگه

میم کاف ۱ ۱
رشته خیال
حالا اونقدر نا امید نباشید وضعیت ما هم بهتر نیست :)))

سعی می کنم


*آدم همیشه باس بالاتر خودشو ببینه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه نوشتهام تلخی بود...
نبودشون بهتر از بودنشون بود
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان