میترسم از نبود آب برای غرق شدن

نمیدونم چی بنویسم فقط میدونم میخوام بنویسم

+ملیچک چرا جوابمو نمیدی؟ کجایی؟ حس میکنم ماهاست دورم ازت...از جمعه تا الان چند ماه میشه؟

+یه رهگذر لطفا وبتونو بذارید

من دچار یک خلا تو درونم شدم...با هیچی پر نمیشه نه با گریه نه با فریاد نه با فکر نکردن...تو پازل زندگیم همه رو که میچینم باز یکی کمه...اصلا نشستم زندگیمو مرتب کردم به درسام و همه چی ...اینطوری زندگیم خوب میشه ها ولی این خوبه با اون خوبه فرق داره...سطح اون کجا و سطح این کجا...وختایی که زندگی خوبه و همه چی خوبه بدترین حالت ممکنه...چون فراموش کردم دردمو...نبودنش خیلی بده ولی بودنشم نفسمو می بره...بلایی سر احوالاتم میاره نمیتونم نفس بکشم تعداد نفسهامو حس میکنم...من این نفسایی که به سختی بالا میانو بیشتر دوست دارم...خیلی بیشتر ولی وختی هستن از زندگی میفتم...برا همین مجبورم خودمو بزنم به فراموشی...سرمو گرم کنم تا یادم نیاد چه حالی داره درونم...یکم نفس بکشم ولی نفس کشیدنم همیشگی نیس دوباره اون خلا میاد...اصلا وختی هست هیچ مشکلی برام مشکل نیس اونقدری عمیقه...اونقدری تو کل وجودمه...کل وجود که میگم یعنی کل کل کل وجودم...سراسر روح و جونمه....وختی نیس وختی بهش میگم برو بهش بی محلی میکنم نمیره شک ندارم نمیره فقط مثل اینه وجودم یه روزنه پیدا میکنه نفس ذخیره میکنه برا ادامه وجود...حس یه غرق شده ای رو دارم که فقط حق یه نفس رو داره انگار یه لحظه،یه ثانیه و چه بسا کمتر حق دارم سرمو از آب بیارم بالا و دوباره غرق شدن....من غرق شدم تو حالم...من غرق شدم دیگه امیدی برا نجات ندارم...تا کی ؟تا کی؟تا کی غرق شدن...من این حالمو خیلی دوست دارم ولی موندن تو این حال مرگمه...مرگ همیشگیمه...این حالم این غرق شدنم یکم جنبش میخاد ولی شک دارم خیلی شک دارم یه چیزی درونم نیست یه خلا...این خلا خیلی بده...من منتظر یه حرکتم یه اتفاق ولی منتظر نیستم ولی ناامیدم من دچار یک تناقضم...تناقض بین بودنم یا نبودنم بین خدا و نبودش بین دنیا و همه چیزش من دچار یه تناقضم دچار یه سردرگمی دچار یه ..یادم رفت ....باور نمیکنم هیچ چیزو باور ندارم هیچ چیزو ولی درونم میخاد...ولی درونم علی رو میپرسته...ولی درونم حسین رو حس میکنه....حسین سفینه نجات....نجات من کیه؟من این حالو نمیخام من گم شدن تو وجود خدا رو میخواد نه گم شدن تو نبودنش....

میترسم نجاتم ساده و جلو دستم باشه میترسم نجات از این غرق شدن همون چیزای ساده باشه...من نجات ساده نمیخوام من پیشرفت درونمو میخوام...میترسم هیچ وقت نجات پیدا نکنم و راضی بشم به نفس کشیدن جسمم و مرگ روحم که تو دریای ندونستن غرق شده......من این روزو میبینم...خیلی واضح میبینم که زندگی عادیمو پیش میبرم درون پرتلاطمم مثل یه ماهی مرده شده...میترسم این روزها تکون خوردنهای آخرم باشه...میترسم آخرین تلاشهای درونم باشه میترسم از نبود آب برای غرق شدن...

+نمیدونم چیا نوشتموچیا ننوشتم فقط میدونم دیگه نوشتنم آرومم نمیکنه...

میم کاف ۱ ۰
رشته خیال
ما همه به یه اتفاق خوب نیازمندیم....

امیدوارم زودتر بیاد...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه نوشتهام تلخی بود...
نبودشون بهتر از بودنشون بود
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان