اندر احوالات من:)

خسته و خواب آلود از کلاس برمیگردم
حالم خوب نیس
لبتابمو روشن میکنم
میخوام بنویسم
یکم تو اینستا و وب میچرخم
حوصلم نمیکشه بنویسم
اینجا هم برام عادی شده...
میشینی یه متن مینویسی
بعد شاید یکی دونفری برات کامنت بذارن شایدم نذارن
کامنتا رو جواب میدی
سرگرم میشی

بعدش چی....هیچی...اصلا هیچ جا رو دوست ندارم...همه جا تکراریه....



دیشب ی کار بد انجام دادم
میم.ر.ن اتاقمون خوابید
منم ظاهرا خواب بودم....هنو خابم نبرده بود که شروع کرد حرف زدن با پ....من شنیدم حرفاشونو...خواستم هندزفری بذارم که نشنوم...بعد دوباره نامردی کردمو گوش دادم....گریه کرد....

دیروز با یکی از بچهای اتاق ضربدریمون رفتم خرید و تاب بازی....بهم گف فک نمیکردم آدم ایطوری باشی...بنظرم خشک میومدی....بهش گفتم من همیشه اتفاقا اولش راحتم و تو لایه دوم خشکم....ولی یادم نبود بهش بگم منم روز اولی که تو رو دیدم فک میکردم خیلی خشک و قانونمندی....


دیشب برا شام هم اتاقیم قیمه پخته بود...گفت من درس دارم تو برنجشو بذار...فقط مث دفه قبل قابلمه رو نسوزونی که مجبور شیم دور بریزیم(من نمیدونستم اوج حادثه در این حد بوده)
چهارمین باری بود که برنج پختم...اولیش کته بی نمک شد...دومیش یه کته خیلی داغون غیر فابل خوردن شد..سومیش قضیه قابلمه شد و سوخت و کمی بی نمک...چهارمیش...چون نمیدونستم چقد برنج بریزم رفتم پیش هم اتاقم و بهش گفتم چقد بریزم...با یه لحنی که انگار گفتم بیا درس کن گفت خودم بیام درست کنم....منم با ظرف برنج تو دستم رفتم اونور و زنگ زدم به مامانم و پرسیدم ازش....اب جوش گذاشتم و رفتم پیش دوستام...ناراحت بودم و اشک داشتم...پ اونجا بود گف تو میخای برنج بذاری؟؟؟؟منم گفتم اره و سین اینو بهم گفته و بهم کمک نکرده تو پیمانه....و بعد هم گریه...بچها فک کردن مسخره میکنم و دارم میخندم ولی گریه و اشک بود....برنج دیشبم خوب شده بود البته با کمک پ و سایرین....نمکو با ظرفش تو برنج درحال پخت ریختم...بعدش کلی ابکشیش کردم تا نمکش رفت....در کل تنها ایراد برنجم اندازش بود که کم بود.....اه چقد حرف زدم...مریم آینده که اینا رو میخونی امیدوارم دیگه دست از این دل نازکیت ورداشته باشی....دوست دارم ....

مریم بیست ساله:)

میم کاف ۱۰ ۰
مهاجر ..

سرگردان در هستی ؟

راهی برای سرگردون نبودن نیست؟ :)

نمیدونم....

در همه چیز سرگردانم

sina S.M
عه شمایی ؟؟ فکر کردم کس دیگریست ! نمیدونستم اینقد خوب مینویسی ! به نوشتن ادامه بده !! 

استراق سمع از ناب ترین مرجع ها برای نویسندگیست ... ؛) کاش آنشب جای تو بودم !!

توی یک پاراگراف ۱۴ بار کلمه برنج رو به کار بردی ... خخخ

بله منم!
تا جایی که برام لازم باشه ادامه میدم
تخصیر خودشون بود که فک میکردن دارن آروم حرف میزنن...مزاحم خابمم شدن تازه

شمردین؟؟؟؟ریاضیتون ضعیفه


+مسخره کردن کار چندان درستی نیست

رشته خیال
چقدر تحقیر کننده گقتید یکی دو نفری کامنت میذارن :))))

راستش من به کل زندگیم این حسو دارم

متوجه نشدم:(


خیلی بده:(

شِمِلـــ ـــیـــا
به خودم زنگ میزدی برا برنج عزیزم :) 

برا دفعه بعد میزنگم

sina S.M
مسخرتون نکردم به خدا :( شوخی کردم دور هم باشیم ! 


قسم نخورین هم میتونم باور کنم

sina S.M
چه عجب که پیدا شد !:)))
فرید صیدانلو
حرکت جالبیه منم برای سی سالگیم یه نامه نوشتم
میخوام ببینم اونی شدم که میخواستم!
یه تجربه : هرچی سخت تر بگیر متحمل فشار بیشتری میشی
تیک ایت ایزی :) البته میدونم نمیشه

هدف من از نوشتن تو وب دیدن تغییراتمه...

متاسفانه من سختگیر و کمال طلبم

busy mind
برنج که دیگه کاری نداره!
اب و نمک و روغن رو میریزی تو قابلمه و زیرشو روشن میکنی:/
آخه کجاش سخته؟!

این چیزی که شما گفتی کته س...من میخواستم یجور دیگه درس کنم

بعدشم چن تا سوال
چقد برنج بریزم؟
چقد آب؟
چقد نمک؟
چقد روغن؟
شعلش چجور باشه؟
کی خاموشش کنی....و......

هنوزم آسونه؟

sina S.M
وای جوابت به بیزی مایند کلافه ام کرد اصن !

خخخخ
مگه دروغ میگم؟

busy mind
برنج و اب و نمک و روغن به مقدار لازم:/
هر موقع هم که دست خیس زدی به قابلمه و صدای پییییییسس اومد یعنی پخته
میخای دم کنی اول بشو بعد بریز تو قابلمه:/

ظاهرا آشپز ماهری هستین...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه نوشتهام تلخی بود...
نبودشون بهتر از بودنشون بود
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان