استاد سیگاری دوست داشتنی

دوشنه هفته قبل

ساعت قبل از هشت

دنبال زمان بودم و به این فکر که زمان تو لحظه دیگه قراره چه معجزه ای رو برام رخ بده

ساعت نه و نیم کلاسم تموم شد

ز.ن گف میخاد بره دانشکده ادبیات برا نمایشگاه کتاب ...منم رفتم

داشتم کتابا رو نگاه میکردم که یهو یکی صدام کرد خانوم لطفا...رومو برگردوندم...پ بود....کمی حرف زدیم و گفت با استاد ن.ع کلاس داره...منم کنجکاو برا دیدن ستادی که پ عاشقش بود و ازش تعریف ها شنیده بودم...از سیگاری بودنش و از تیکه های بامزش...ز.ن گف من نمیام چون شنیدم این استاده میتونه فکر بخونه...رفتم داخل کلاس..

چند لحظه بعد یه آقا پیر با یه عینک و سیگار و ..کلا یه پیرمرد نوستالژیک و دوست داشتنی....

پ گف امروز سرحال نیس حیف....

کلاس شرو شد

سیگار اول روشن شد

تو دلم دعا میکردم بهم گیرنده و چیزی ازم نپرسه...

رفت جلو یکی از پسرا و بهش گف تو چند باری سیگار کشیدی...پسره خندید

.

.

.

سیگار دوم

.

الانه بیاد بهم یه چیزی بگه

به یکی از پسرا پول داد بره براش نسکافه بیاره

.

.سیگار سوم

برگشتم ب پ گفتم وای این استادتون چقد شیرینه...

تو دلم گفتم اینقد شیرینه آدم دلش میخواد لپشو بکشه

.

.سیگار چهارم

.

جوون بودم...یه پیرمرد کتاب فروش بود که میرفتم پیشش و برام حرف میزد...از اون پیرمردایی که دندون مصنوعی دارن و تق تق میکنه دندونشون....وفتی این پیرمرد حرف میزد من اصلا نمیشندیم چی میگه فقط به این فکر میکردم برم بگیرم بغلش کنم....

.....

با من بود....باور میکنید به من اینو گفت....

سیگار پنجم

فکنم از فکرم خوند که تو رو خدا سوال نپرس که سوال نپرسید...

کلاس تموم شد

خیلی حرفا زد که بعضیاش حس میکردم داره به من میگه....درمورد عشق حرف زد...میگفت معشوق وجود عاشقو میگیره...یه تیکه ازش میکنه و یه تیکه از خودش میزاره...زوج هایی که عاشقانه زندگی میکنن وقتی پیر میشن همه خاستهاشون یکی میشه...همه علایقشون...

در مورد عشق مادر و فرزندی حرف زد...میگف خانومی که بچه داره به بهشت نزدیکتره...میگف خانوم وقتی بچه بدنیا میاره دیگه شوهرشو میذاره کنار و اگه دوسش داره برا این دوسش داره به بچش خدمت میکنه و برا بچش یه کاری میکنه....

نمیدونم چقد این حرفش درسته ولی مصداقش بنظرم خانوم هایین که شوهر ندارن و بچه دارن ...این خانوما اگ بخان ازدواج کنن با یکی ازدواج میکنن که حتما حتما بچشونو دوست داشته باشه....امروز هم که رفتم کلاسش...آخرای کلاس دوباره حرف جلسه قبلشو تکرار کرد و رو به من گفت شما اگه میخوای خاله ات دوست داشته باشه برو به دخترخالت محبت کن........

کلاس امروزش  برا بقیه درس محسوب میشد ولی امروز استاد نشست روبه روی من و از دلم و فکرام برام حرف زد...جواب سوالامم داد...

من حرفی نزدم ولی سوال پرسیدم و جوابمو داد....وقت کنم و ممکن باشه مینویسمش حتما...چه ها گفت با من...

میم کاف ۱ ۰
busy mind
سر کلاس سیگار میکشه؟

اوهوم...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه نوشتهام تلخی بود...
نبودشون بهتر از بودنشون بود
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان