دل سنگی

سلام... راستش با هدف گفتن چیز خاصی نیومدم بنویسم فقط میدونم دلم میخواد بنویسم
بدون اینکه نگران باشم ومراعات کنم بنویسم...
امروز فهمیدم زیادی دل سنگ شدم...میخاستم کمتر احساسی باشم سنگ شدم حالا....
امروز وقتی زندایی از گریه های عجیب دایی حرف میزد برا آتش نشانا....دیدم من اصلا گریه نکردم... یا حتی غم سنگین.... یاد دختر بچه ای افتادم که صحنه های جنگ تو فلسطین اشکشو یواشکی در میاورد... یاد دختربچه ای که رویاش این بود بره فلسطین و کمک کنه...دختر بچه ای که رویاش حمایت یه بچه بی سرپرست بود.. روح اون دختر بچه مُرد.... الان سنگ شده......خیلی سنگ



امشب وقتی که نفر بهم یاداوری کرد دو هفتس یه نفر معطله توعه.... و حرف زد... اسممو نیاورد ولی مگه کی بود جز من تو اون صفحه چت.....

دنیای سنگا جالب نیست...
اون شب که سید باهام حرف زد گف احساستو بیار تو قالب عقل و بیانش کن.... احساسی عمل نکن.... ولی من از اونور بوم افتادم.... خشک و منطقی شدم... البته نه منطق خبری ازش نیست فقط خشک و بی احساسم....

من ناشکری کردم.... همیشه بخاطر احساساتم معترض بودم به خدا..... الان....... خنده دارم والا....
میم کاف ۳ ۴
آقای سین
خب کلا مبهم بود چیزی متوجه نشدم :)

ببخشید درهم بود کلا:(((

اینجانب ..
احساسات خوبه اما نه در اون حد که همه تصمیمات ادم با احساس باشه تصمیمات باید با عقل و منطق باشه.

مشکل اینه احساسات من هر جا نباید باشه میادهر جا باید باشه نیست

دخترک ...
وقتی آدم زیاد خشک و بی احساس میشه که احساساتش دردناک باشه و اذیتش کنه
چیزی جایی هنوز میدرده!

دید جالبی بود به قضیه...


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه نوشتهام تلخی بود...
نبودشون بهتر از بودنشون بود
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان